89/05/22
قامتم خمیده
بعد رفتنت عزیزم
بس که تنهائی کشیدم
قامتم خمیده از بس
عشقتو به دوش کشیدم.
توو غم بی هم زبونی
هی می کشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم خالی کردم غصه ها مو
.
.
خاطرت جمع،هرجا باشی
توی غربت یه کسی هست
خاطراتت زندگیشه
اون غریبه
....خاطرت هست؟
اونکه توی هفت آسمونش یه ستاره هم نداره
می دونم که دلخوشیته گل من کسی رو داره
مثل دیگرون نبودم، سر راهتو نبستم
می دونستم نمی آئی و
چشم به جاده ها نشستم.
خاطرت جمع تو دل من
تو حسابت پاک پاکه
این خطای دل من بود اونکه افتاده به خاکت.
.
.
.
تو روزائی که نبودی
نمی دونی چی کشیدم
صبح تا شب زخم زبون از هر غریبه ای شنیدم.
.
گل من سرت سلامت تو که خوش باشی غمم نیست.
این همیشه آرزومه ،پس دلیل ماتمم چیست؟
؟
؟
؟
دیگه از گریه گذشته
........................................... به جنون کشیده کارم.
تو که خوشبختی عزیزم دیگه غصه ای ندارم.
"فقط شیما بخونه و نه هیچ کس دیگه."
89/04/29
آخ بمیرم برا درد دلامون
هر روز این تنهائیمو فردا تصور می کنم....
به خدا که هر روز تنهائی هامو فردا تصور می کنم.دیگه بریدم .
آی مردم. آی دنیا اینقدر سخت نگیر بر من. به کی بگم درد دل وا مونده رو به کی بگم درد قدیمی تازه شده رو هر روز این تنهائی مو با کی تصور بکنم؟
صد بار گفتم و بازم می گم که خیلی راحت پا روی دلم گذاشتی و یا مجبورت کردن که این کارو بکنی. نمی دونم عزیزم به کی بگم .خوش به حال حضرت علی که می تونست با چاه درد دل کنه. خوش به حالش.بهارمو خزون کردی امیدمو تباه کردی .روزمو چون شب سیه کردی و شاید بگی که دارم هذیون می گم.اگه صداقت جرمه پس من حقمه که نابود بشم.اگه روراستی و احساس حقیقی گناهه پس من حقمه که زجر بکشم.
آره شیما خانوم.بمیرم واسه درد دلامون.می دونم درد دلمو می دونی.می دونم می فهمی . می دونم نمی خندی. می دونم وادار شدی .اما چه فایده داره درد و رنج و ناراحتی های تو.چه به کار من میاد اینا؟
لازم نیست خودتو سرزنش کنی اما من خودمو امید وار می کنم. به این که روزی شاید روزی از کوی ما بگذری لیلی من.مخم هنگ کرده .امام رضا هم باهام قهر شده.روحم منجمد و سر گردان شده. اگه کارم نبود الان پیش صادق هدایت بودم.اگه مادر و پدرم نبودن الان من هم نبودم.
اینا نشونه ضعف نیست ها. اشتباه برداشت نکنی یه موقع. البته می دونم که می فهمی و می گی "نه بابا من که تو رو می شناسم".اینا نشونه عمق ریشه توه تو قلبم .چقدر سخته کندن این ریشه ها. گاهی به سرم می زنه که فراموشت کنم اما زودی پشیمون می شم و می گم که لالاخره دعاهام می گیره و لیلی من بر می گرده.
آه تسکین و از سر نا امیدی . شاید خودمو ... فرض کردم و یا از سر نا امیدیه. نمی دونم.ولی با عالم و آدم قهرم و از همه دور می گیرم تا هیچ کسی رو جز تو نتونم تو ذهنم نتونم نگه دارم.نمی دونم میشه یا نه . فقط دعا کن برام .منم برات دعا می کنم .خودت گفتی که خدائی دعاهات می گیره .خودمم باورم شده ولی نه برای خودم. برای دیگران. الان تمام ناتمام من توئی تمام دیگران من توئی اگه روزی فراموشت کنم میام اینجا و یه پست می زارم.
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست .
این دل ما با نگاهی ســـرد پرپر می شود.
خدایا غم زمانه خورم یا فراق یار کشم.
به طاقتی که ندارم کــــــــــــدام بار کشم؟
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟
89/02/17
دنیای این روزای من
هم قد تن پوشم شده
اونقدر دورم از تو که
دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من
درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنی
دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم
آغوشتو تن می کنم
آینده این خونه رو
با شمع روشن میکنم.
در حسرت فردای تو
تقویممو پر میکنم
هر روز این تنهایی رو
فردا تصور میکنم.
همسنگ این روزای من
حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو
چیزی به من نزدیک نیست.
این ترانه رو که از سروده های روزبه بمانی ترانه سرای جوان داخلیه از تازه ترین کارهای داریوشه تنها حرف دلی بود که بعد از این همه مدت تونستم اونو به زبون وبلاگیم بیارم.در پست قبلی گفتم که سکوت داره جونمو می خوره الان هم دارم این سکوت رو فریاد می زنم.از دست این نامردمی ها و تهمت ها و دوروغگویی ها و دورویی ها دلم گرفته.یکی یه راه تازه و یه روزنه نو به من نشون بده.
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا.
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم.
88/07/03
به کجا چنین شتابان
ایکاش این افسردگی محضی که خواسته دیکتاتوران و خوانین و سرداران بی سرزمین "ایران زمین خوار" را می توانستم از خودم و دیگران چون خودم دور کنم.که انان فقط سکوت ما را می خواهند و تاریکی , لحظه شکار انهاست.
می شنوی ضجه ام را ای دوست؟ می بینی دلتنگی ام را برای ارمانی بس دور و دراز؟
شاید زمانی برسد که من و تو لب مرز رفتن از این عالم سیاه و نامهربان باشیم و تازه ان زمان بخشی و اندکی از حقایق این روزها هویدا شود.
ولی کاش زود تر باشد کاش.کاش ما هم فرصتی برای تنفس عشق داشته باشیم.ایا دروغ است اینکه می گویند"الیس بصبح قریب؟"
اینکه و در این فضای سیاهی که برایمان ترسیم کرده اند,تنها دلخوشی ام زمزمه ایست که اینک می شنوید.
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم, خانه اش ویران باد.خانه اش ویران باد......
87/12/25
ای یار جفا کرده
نمی دونم چگونه شروع کنم.
از چه و چگونه بگم.
از جفای دوستان یا از وفای بیگانگان.
اه از این ارزوهای خیالی.دستهای تا ابد خالی و ... ودلهای ساده و پر ادعای
تو خالی.
یا از نگاههای پوچ و پوشالی.
دلم از دست خودم شده رنجور وخالی.
برای اینکه باز هم شد افسون نگاههای یادگاری.
شاید اگر اکنون هر دوی ما(من و دلم )با هم در پیشگاه عدل و قضاوت خداوند قرار می گرفتیم هیچیک نمی توانستیم دیگری رو محکوم کنیم.
اما گله من از دلم از این جهت است که راه رفته را دو باره رفت و باز هم به همان نتیجه ای که در انتهای این راههاست رسید.
مثل همه کسانی که این راهها را رفته اند.
کوتاه سخن اینکه ازت نمی گذرم تویی که صداقت نشون دادی و صداقت دیدی و ترک رفاقت کردی فقط به خاطر اینکه تو در مرحله ازمایش و خطا بودی و من و ما رو یه عروسک می انگاشتی.
برای اینده ات نگرانم.چون سخت تنها خواهی شد.
و سخت پشیمان.
در حالی که خیلی دیر خواهد بود برای بازگشت.
شاید و البته مطمئنا فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست.
اری با تو ام همکار گرامی.سیده ال رسول.
اکنون با همه دوری و رنجوری از تو این قطعه رو تقدیمت میکنم.تویی که هرگز عشقم رو مقدس نشمردی.و هیچگاه مانند ان را نخواهی دید.فقط بدون که دعای سحرگاهانم خواهی بود برای همیشه و بدون تردید.امید وارم که دیگر چشم در چشم نشویم همین.
ای یار جفا کرده پیمان ببریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم از روی تو محروم چون گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم همه شهر بگفتند افسانه مجنون به لیلی نرسیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد ما رفتیم دعا کرده و دشنام شنیده
شعر:کیومرث خدیوی
87/11/18
سکوت
من سکوت را از آدم پرگو آموختم ،بردباری را از نابردبار و مهربانی را از نا
مهربان ؛اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.
شما به آنچه که گفته می آید باور می آورید.به ناگفته باور آورید،زیرا سکوت
آدمی،به حقیقت نزدیک تر است تا گفته هایش.
جایگاه انسانیت فلب خاموش اوست،نه ذهن وراجش.
حقیقت آدمها آن نیست که بر شما آشکار می کنند،بلکه آن است که از آشکار
کردنش بر شما عاجزند.بنابراین،اگر میخواهید آنها را بشناسید،به آنچه می
گویند گوش ندهید،بلکه به آنچه نا گفته می گذارند گوش بسپارید.
نام کسی که مخالفت می کند بیشتر از نام کسی که موافقت می کند بر
سر زبانهاست.
آنچه درما اصل است،خاموش است؛آنچه در ما اکتسابی است،وراج است.
برگزیده ای از: عارفانه های جبران خلیل جبران
87/11/11
داغ دل پروانه
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم.
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم.
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم.
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم.
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم.
87/08/13
اولین باش
اولین کسی باش که می بخشد:افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار و بدان که بخشش از آن بزرگان است.
اولین کسی باش که تشکر می کند:بر خورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی می کند.
اولین کسی باش که با شرائط جدید و متفاوت وفق پیدا می کند:وقتی تغییرات را می پذیری،کارهایت را باعلاقه بیشتری انجام می دهی.دیگر برای داشتن زندگی بهتر ، منتظر ننشین بلکه اولین کسی باش که به جلو حرکت می کند.
87/07/01
کشتی نجات
کشتی نجات
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند ، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد......
فریاد زد:خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش دهد.مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید:شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟آنها جواب دادند:ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان است.ولی ما نباید دلمان را ببازیم.......چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دود های برخواسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
87/04/21
گلایه ها
گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز می ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من.
این ها رو گفتم برای اینکه بدونید که بعضی مواقع ممکن است در شرایطی قرار بگیرید که نه راه پس داشته باشید نه راه پیش . نه قدرت انتخاب و نه توان تفکر .البته شاید کمتر در چنین مراحلی گرفتار شده باشید. اگر بدونید که حاصل سالها انتظار و نگرانی و تشویش و اضطراب چیزی جز سراب نبوده و علی رغم اینکه با احتیاط و تفکر منطقی با موضوعی برخورد نموده اید اما باز خورد آن چیزی است کاملا بر خلاف آن ؟؟؟؟ چه الی به شما دست خواهد داد؟ و برای از این به بعد چگونه روی مسائل مختلف تصمیم خواهید گرفت؟
